"نگاهِ گرم"

لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرآمیزِ او
وز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او
وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی...
خار محنت روید از صحرای محنت خیز او
گردن افرازد حُباب از خوپرستی ها ولی
از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او
مرغ شب با سایه ی مهتاب اگر سرخوش بُوَد
من خوشم با سایه ی زلف خیال انگیز او
همچو مهمان عزیزی گر درآید بی خبر
گرم در دل می نشیند ناوک خونریز او
ساقیا فکر دگر کُن بهر تسکین «رهی»
تا شود خالی دل از درد و غم لبریز او
رهی معیری
"
/ 0 نظر / 9 بازدید